کد خبر : 100003
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 9 ژانویه 2020 - 11:23
-

علی پورمهران

اختصاصی/ داستان هفته/ چراغعلی

اختصاصی/ داستان هفته/ چراغعلی
.

چِک چِک چِک چِک……
در وصف چراغعلی میتوانم بگویم یک جوان بیست و شش هفت ساله با ۱۸۰ سانت قد و ۴۷ کیلو وزن بله تاکید میکنم ۴۷ کیلو وزن دانشجوی ‌یاغی منش دانشگاه که سرش به گفته ی خودش زیر بار هیچ زوری نرفته است تا به حال و از این پس هم نخواهد رفت و باز هم به گفته خودش در زمینه توطئه و تئوری کسی به گرد پایش هم نمی رسد از خشونت هراسی نداشت اگر انقلابی در کار بود و همه ی انقلابیون با نهایت سخاوت او را به رهبری بر می گزیدند، سرش را هم برای آن انقلاب می داد حالا شاید فکر کنید این موجودی که از آن دارم حرف میزنم در دانشگاه افسری یا علوم سیاسی دارد درس می خواند ولی نه، نام برده یک دانشجوی تعلیقی دانشگاه هنر بود که از چندی قبل دریافته بود که دنیا قفس قناری است خودش جوجه ی عقاب است پر پرواز دارد به همین دلیل رفت وسایل لازم جهت پیشرفت فرهنگی شامل مقادیری کتاب، دو سه تا سطل رنگ، یک عدد سه تار، بهمن کوتاه، و دوعدد خوکچه هندی و یک ماشین تایپ امانتی تهیه کرد آورد گذاشت توی خانه بعد رفت صورتش را توی ظرفشویی اصلاح کرد، دسته تیغ را با کمی بازمانده کف صابون و مقادیری ریش تراشیده شده که رویش باقی مانده بود گذاشت کنار مسواک جمال توی لیوان پلاستیکی کنار شیر آب بعد رفت توی حمام شاشید آمد پتوی پلنگی را مثل پیله دور خودش پیچید.

.
چِک چِک چِک چِک چِک

.
• صدای قطره های آب شیر ظرفشویی بود
• بین ستون و دیوار خوابید هیکلش آنقدر لاغر بود که لای چین و تای پتو گم شد ، در خواب دید که با زهرا توی یک باغ گل دارد می دود که یکباره خوکچه های هندی  از پشت درخت می آیند و زهرا را میخورند. از خواب پرید، با صدای غار غار  کلاغ سر شاخه ی درخت دم پنجره ی اتاقش از خواب پرید. وقتش بود،
• لباس پوشید از در خانه ش که بیرون آمد
• رسول شعاع،
صاحبخانه اش را دید رسول یک خانه ی دوطبقه که توی سندش قید شده بود ۲طبقه ۲واحد را خریده بود بعدا بین تمامی فضاهایش تیغه کشید و مجموعا ۹ اتاق و یک زیر پله اش را اجاره داد به دانشجوها جمعیت خانه ی رسول بقدری بود که رسول دیگر تعداد مستاجرین از دستش در رفته بود زمستان یا تابستان فرقی نمی کرد می نشست دم در که آمار رفت و آمد ها دستش باشد،
چراغعلی از خانه درآمد قیافه ی رسول حتی حالش را خراب نکرد ساعت را نگاه کرد، وقت کافی داشت باید می رفت امانتی زهرا که یک تاج گل کوچک بود را برایش ببرد، تاج گلی که کوچک بود ولی دنیایی از مفهوم در خود داشت که فقط خودشان از آن خبر داشتند را به دست زهرا برساند غرق خوشی بود هر قدمی که برمی داشت شادتر میشد گام هایش تندتر می شد در ذهنش رویا می ساخت، زهرا را تصور می کرد که چطور در آن لحظه بخصوص می پرد توی بغلش یا می بوسدش یا شرم می کندو یا اینکه هیچ نمی کند و فقط سرجایش با گونه هایی سرخ و دو چشم نمناک از ذوق نگاهش می کند تمامی اینها داشت توی کله ی چراغعلی
می چرخید برایش فرق نمی کرد که کدام حالت پیش بیاید هر کدام که باشد خوب است اصلا مهم نبود مهم زهرا بود شاید اشتباه چراغعلی همین بود که آنقدر در مغزش داشت به خود زهرا فکر می کرد از آوردن امانتش غافل شده بود چراغعلی لحظه ای که به زهرا رسید یادش آمد که تاج گل زهرا را در خانه ی

بی صاحاب مانده ی رسول شعاع جا گذاشته چراغعلی آنقدر به خود زهرا فکر کرده بود که حتی فراموش کرده بود که دلیل قرار آن روزشان چه بود.

چراغعلی پایش شل شد خواست حرف بزند که نتوانست جوری شکست که صدای شکستنش را حتی تمامی بچه های پشت کشتارگاه شهرشان هم می شنیدند،

آن شب، زهرا خواست به رویش نیاورد اما نتوانست تمام تلاشش را کرد ولی فقط توانست ۹ دقیقه و۳۷ ثانیه به روی چراغعلی نیاورد.
بعد رفت، بعد یک جوری رفت که ……..
چراغعلی برگشت خانه، رسول خوش شانس بود که دم در نبود شاید هم بود و چراغعلی او را نمی دید، رفت داخل تاج گل زهرا بالای متکا روی کتابها بود برش داشت انداخت توی جعبه ی خوکچه ها که رویا هایش را بخورند
جوری باخته بود که حتی آهی از سر حسرت که کاش برگردد به چند ساعت پیش و بتواند اوضاع را سامان بدهد هم نکشید
شاید می دانست که اگر هزار بار هم به عقب برگردد باز هم از شوق دیدن زهرا تاج گل را یادش می رود و فقط آن ۹ دقیقه و ۳۷ ثانیه لعنتی مجددا تکرار

می شود. شاید نتوانید تصور کنید که یک آدم بتواند جوری بشکند که حتی رقبتی برای جبران کردن هم نداشته باشد.

پتوی پلنگی را برداشت‌ سر جایش دراز کشید پتو را پیله وار مثل همیشه اما اینبار محکم تر به دور خودش پیچید، خیره به سقف ماند ترک روی سقف را نگاه کرد
چِک چِک چِک چِک …….
چشمانش سنگین شد
آرام خوابید…..نیمه های شب  در حالی که پتوی پلنگی اش را همان طور در آغوش گرفته بود دوباره از خواب پرید پنجره باز بود سوز می آمد رفت پنجره را ببندد ولی نشد،
اینبار صدای چکه کردن شیر آب ظرفشویی جور دیگری بود شبیه صدای شمارش معکوس یک انقلاب بزرگ شاید دل پلنگ روی پتو لرزید چراغعلی را محکم تر در آغوش کشید چراغعلی دلش قرص شد که تنها نیست خوکچه ها داشتند نگاهش میکردند چراغعلی با پتوی پلنگی اش پر کشید

.

نویسنده: علی پورمهران

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.