کد خبر : 14399
تاریخ انتشار : یکشنبه 22 نوامبر 2015 - 20:08
دسته‌بندی نشده
-

اختصاصی / داستان هفته / ” خوردن و خوابیدن عقل است و ادب “

اختصاصی / داستان هفته / ” خوردن و خوابیدن عقل است و ادب “

” خوردن و خوابیدن عقل است و ادب ” مثل همیشه تا از اداره مرخص می شم انگار تبدیل میشم به اون بچه مدرسه ای که وقتی زنگشون به صدا در میاد با چه ذوق و شوقی می زنه بیرون تا زودتر برسه خونه و تمام . کلا آزادی لذت بخشه اگه بخواد برای زمان

خوردن و خوابیدن عقل است و ادب

مثل همیشه تا از اداره مرخص می شم انگار تبدیل میشم به اون بچه مدرسه ای که وقتی زنگشون به صدا در میاد با چه ذوق و شوقی می زنه بیرون تا زودتر برسه خونه و تمام .
کلا آزادی لذت بخشه اگه بخواد برای زمان محدودی باشه ماشین روشن کردم و راه افتادم تو مسیر تا دلتون بخواد ترافیک و چراغ قرمز کلافه شده بودم، مگه تموم میشد؟!
سر یکی از همین چراغ قرمزا صحنه عجیبی توجه منو به خودش جلب کرد دیدم دستفروشی لم داده به یکی از این نرده های خیابون داشت زیر این آفتاب سرد به دور و برش نگاه می کرد خیلی برام جالب بود.
همینطور هاج و واج به خیابان نگاه می کرد شیشه ماشین کشیدم پایین گفتم: سلام، سری تکون داد، گفتم چیزی تو بساطت نداری واسه فروش؟ گفت: دارم، گفتم: پس چرا نمی فروشی؟ گفت: چون حوصله ای ندارم، گفتم: نکنه خوشی زده زیر دلت؟ گفت: شما اینجوری فکر کن، گفتم: باید هم اینجوری فکر کرد، شما حالت خوش نباشه می خوای حال من خوب باشه؟ دیدم استایلش رو تغییر دادو گفت: تا کور شود هر آنکه نتواند دید، گفتم: حالا به دل نگیر، گفت: چقدر زر می زنی !
این جمله رو گفت و رفت، واقعا جنبه انتقاد پذیری خیلی پایینه یعنی مثل روز روشنه که نه میشه از کسی تعریف کرد و نه میشه گفت بالا چشمت ابرو، والله .
بعد از اینکه چند خیابون رو پشت سر گذاشتم رسیدم به خونه و دیدم که جلوی در واحدمون یک جفت کفش زنانه هست. با خودم گفتم ببین موقع ناهار کی رو سرمون خراب شده وارد خونه که شدم دیدم حوری خانوم ، دوست همسر بنده تشریف آوردن، بعد از سلام و احوال پرسی خانومم رو کرد به من گفت: حوری جون از دوستای خوب دوران مدرسم ، چه روزای خوشی داشتیم.
من هم بلافاصله بعد از تموم شدن صحبت همسرم گفتم: عذر می خوام حوری خانوم آقاتون تشریف نیاوردن؟
این حرف ما خیلی به حوری خانوم برخورد و از جاش بلند شد و خداحافظی کردو رفت . به خانومم گفتم: این چرا اینطوری کرد؟ حرف بدی زدم؟
همسرم گفت: برات توضیح میدم ولی اول تو برو یه آبی به دست و صورتت بزن تا من غذا رو حاضر کنم.
سر میز ناهار در همین حین که خانومم برنج و خورشت رو می چید روی میز ازش پرسیدم: نگفتی دوستت چرا ناراحت شد؟ گفت: از شوهرش طلاق گرفته، گفتم: همین!گفت: به نظرت این اتفاق خیلی کوچیکه حتما باید قتل می کرد تا متعجب بشی؟ گفتم: حالا جوشی نشو، بگو ببینم چطور شد که به همین زودی طلاق گرفتن؟گفت: شوهرش اعتیاد داشت، گفتم: جدی می گی ؟ حالا به چی اعتیاد داشت؟
اینترنت، خود حوری هم از این موضوع اطلاعی نداشت بعد عروسی فهمید که یارو اینکارست، چند مرتبه ترکش کرد ولی افاقه نکرد .
بدبخت حوری دید که چاره ای نداره ازش جدا شد، خدارو شکر که زود متوجه شد وگرنه عمرش تباه می شد.
خلاصه، بعد از تموم شدن غذا از کدبانو بابت طبخ غذا تشکر کردم و موقعیت خودم رو از حالت صرف نهار به موقعیت استراحت بعد از غذا رسوندم، هیچ چیزی تو دنیا لذت بخش تر از یک خواب خوب نیست.
به قول اون ضرب المثل معروف که میگه :” خوردن و خوابیدن عقل است و ادب ” اونم چه خوابی دیدم تو یه باغی بزرگ پر از میوه بودم از این ور باغ می رفتم به اون طرف باغ چه منظره ای! پرنده ها که تو آسمون واست اپرا اجرا می کردن و تو هم از شنیدن صداشون بیهوش رو چمن ها می افتادی و لذت می بردی ولی یهو همه چیز تغییر کرد.
صدای مهیبی داشت گوشم رو از جا در میاورد، بلند شدم ببینم چه خبره دیدم ۲، ۳ تا بولدزر ریختن تو باغ بغلی هر چی سبزه و درخت دارن خراب می کنن.
داد زدم، هی با شمام چیکار می کنین کی به شما گفته بیاین اینجا؟ برید بیرون .
دیدم هیچ فایده ای نداره اطرافمو نگاه کردم احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده، دیدم آقایی بیل به دست داره منو نگاه می کنه.
گفتم: شما؟ به من جواب داد: صاحب باغ.
گفتم: چه به موقع، نمی دونم کدوم آدم از خدا بی خبری به اینا اجازه داده که بیان تو این باغ و اینطور خرابش کنن، ولی نمی دونن که اینجا شهر هرت نیست که بشه هرکاری کرد، مملکت قانون داره. حالا که شما اومدی بریم که بیشتر از این گند نزدن.
دستم رو گرفت و گفت: کجا؟ بزار کارشون انجام بدن.
از این حرفش متعجب شدم، گفتم: دارن باغتونو جلو چشمتون از بین می برن بعد شما دست رو دست گذاشتین میگین ولشون کنیم ؟
گفت: اونارو خودم خبرشون کردم که بیان.
پرسیدم چرا؟! دلتون نمی سوزه یه همچین باغ خوبی رو از دست بدین ؟
گفت: نه، چرا بسوزه؟ وقتی می تونم با یک تغییر کاربری راحت و بدون دردسر میلیونها تومن سود کنم چرا باید مانع این کار بشم.
گفتم: برو عمو جون اگه تو نمی خوای کاری انجام بدی خودم جلو اینارو میگیرم .
یهو صاحب باغ اومد نزدیک تر و گفت: ببین تو خودت اینجا زیادی هستی ولی از اونجایی که من آدم آروم و خیلی معتدلی هستم دو راه پیش روت می ذارم که می تونی یکیشو انتخاب کنی گورتو گم کنی، اول اینکه تا ته این بیلو رو بکنم تو حلقت، دوم یا یه سیلی محکم بزنم تو گوشت.
با خودم گفتم جفتشون به صلاح نیست و گفتم هیچکدوم و در همان لحظه از خواب بیدار شدم و چنان فریادی کشیدم که صداش تا سرکوچمون هم رفت. خیلی افسوس اون لحظه رو خوردم که عده ای به آخرو عاقبت کاری که انجام میدن اصلا توجهی ندارند.

.

نویسنده: حسین زبردست

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.