کد خبر : 86198
تاریخ انتشار : شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸ - ۱:۲۹
-

علی دادخواه /دانش آموخته فلسفه وعلوم سیاسی /تحلیل گر رسانه ای

‍ ‍ بخشش و سعادت عمومی بجای عشق و انتقام فردی

‍ ‍ بخشش و سعادت عمومی بجای عشق و انتقام فردی

گیلان تایمز: این یادداشت را پیش از این ودر ۲۶ بهمن ماه ۱۳۹۷ در غالب مقاله هیجدهم از کتابم بنام ” چرا من اصلاح طلب نیستم”! نگاشتم. ولی با مطالعه واکنش هایی که در پی قتل خانم استاد در ارتباط با محمدعلی نجفی پیش آمد چه در جریان افشای روابط شان،چه آن پایان دردناک و

گیلان تایمز:
این یادداشت را پیش از این ودر ۲۶ بهمن ماه ۱۳۹۷ در غالب مقاله هیجدهم از کتابم بنام ” چرا من اصلاح طلب نیستم”! نگاشتم. ولی با مطالعه واکنش هایی که در پی قتل خانم استاد در ارتباط با محمدعلی نجفی پیش آمد چه در جریان افشای روابط شان،چه آن پایان دردناک و البته حکم دادگاه و بخشش خانواده آن مرحومه ، لازم دیدم این یادداشت محقر را بازنشر نمایم.زیرا به این‌نتیجه دردآور رسیده ام که ” ما ” بعنوان یک انسان ایرانی هنوز تکلیف خود را با مقولات فربه ای مانند ” انتقام” ،” خشونت” ،” اعدام” ، ” بخشش” ، ” دوستی” و ” عشق ” مشخص نکرده ایم و با هر یک از این مقولات بخوردی گزینشی و نه باورمندانه و نه عقلانی داریم.
چرا ما ملت عشق محور( مهر طلب بخوانید) بوده ایم و ادبیاتی مشحون از مولفه های اینچنینی داریم این دلایل زیادی دارد ولی وقتی ما با ملتی مواجه هستیم که زخمی است. یعنی زخم‌های تاریخی زیادی دارد ،این دیگر قابل تامل است.ما عاشق هستیم و یا دردمندی عشق را دوست داریم چون ما را یگانه می کند.یعنی یکطوری در زخم‌هایی هم‌ که داریم اگوسنتریک هستیم ،یعنی خودمان را تافته جدا بافته می دانیم.و اینچنین است که عشق دستگاهی شناختی برای ما تولید می کند که یگانه بودن فردیت ما را توجیه کند.وقتی مفهومی بنام عشق پیدا می شود ،حتما به مجموعه ای از گزاره ها مثل ” دلبستگی” ، ” وابستگی ” ، ” فقدان ” ، خیانت ” ،” انتقام ” و ” بخشش ” بر می خوریم.حضرت حافظ که گناه شناس قابلی در بین متفکران ادیب ماست این بیماری ما را هم‌خوب فهمیده است برای همین است که این بیت را گفته است:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در حالیکه ما وقتی با رنج های عشق می شویم،خیانت و یا فقدان را تجربه می کنیم یکسره بسراغ مفهوم کلی و راهزن ” عدالت ” می رویم. می گویم‌:”به من خیانت شده ، او شایستگی محبت مرا نداشته و به من ظلم کرده ،مرا بازی داده و این عادلانه نیست.من زندگی ام‌را بپایش ریخته ام و او خودش را خرج دیگری کرده ، باید تقاص بدهد.”! حالا قدیمی های ما خودشان مستقیما وارد عمل می شدند و دشنه در جان خیانت کار فرو می کردند و ما نه ! این انتقام‌را از دیگران می گیریم.یعنی از یک حالت مازوخیستی بسوی سادیسم( دیگر آزاری ) می رویم.حالا پرسش اساسی که ما از خودمان نمی پرسیم این است ،آیا ما شایسته اجرای عدالت هستیم؟ اصلا چیزی که ما از عدالت پیش می کشیم‌درست است ؟
در عالم‌سیاست هم‌همینطور هستیم ،خلخالی عدالت را خودش می داند،همانطور که پیش از او بیژن جزنی و یا مسعود رجوی و پس از او قاضی مرتضوی از آن خودشان و خودشان‌می دانستند‌.اصلا چرا ما انتقام می گیریم؟چه گوارا یک قهرمان ممکن است باشد ،ولی وقتی رییس زندان کاسترو شد ،دشمنان را از دم تیغ گذراند ،چرا ؟ چون می گفت :” اگر ما شما را نکشیم شما فردا ما را می کشید؟” من می خواهم انتقام بگیرم ؟ درست بخاطر اینکه نمی خواهم دیگری از چیزی که فکر می کرده ام برای من بوده بهره مند شود‌. من فکر می کنم کسی که بقول من ” خیانتکار “! است نباید زندگی کند.و این دیگر عدالت ” من ” است.اتلو وقتی همسر خود دزدمونا را می کشد فکر می کند آدم عادلی است ،او به خطاکاری خودش نمی اندیشد.او مدرک دارد ،یک دستمال،پس چون دزمونلا به او خیانت کرده باید کشته شود.حالا در این انتقام زیبایی شکسپیری هم هست ،عشق هم هست ،عذاب هم هست.اصلا هر کجا که بحث عدالت مطرح است ، این انتقام هم پیش می آید‌.
ولی چالش اساسی ما این است وقتی ما ملتی هستیم که انتقام گرفتن را تا به این فردی کرده و عادلانه می دانیم و اینطور ادبیات ما مشحون کلماتی مثل ” خیانت ” است ، چرا در برابر دیکتاتورها سکوت بخرج می دهیم؟ یعنی بر علیه نظام های سیاسی ناعادلانه شورش نمی کنیم.هنری دیوید فورو وقتی بدلیل عدم پرداخت تاکس( مالیات) زندانی می شود ،امرسون در زندان با او ملاقات می کند و از او می می پرسد :” هنری تو چرا پشت میله ها هستی ؟” او جواب می دهد :” من جام اینجاست تو چرا اونجا هستی ؟ ” یعنی توئی که شورش نمی کنی ،نافرمانی مدنی نمی کنی آدم ناعادلی هستی و جات پشت این میله هاست.
حالا این انتقام همیشه در مقابل یک ابژه از دست رفته است.مثلا در اودیسه هومر، اولیس از رقبا انتقام می گیرد چون می خواستند جایگاه او( در پادشاهی ایتاکا) و زنش پنلوپه رااز او بگیرند و یا در داستان قیصر می بینید موضوع فقدان ” اعظم” است که به او تعدی جنسی شده و او خودکشی کرده است و حالا باید قیصر انتقام او را بگیرد.انتقامی که حتی در موسیقی متن فیلم ( ساخته اردلان سرافراز) پهلوانانه نیست.و اینجا باز بحث زخم خوردن پیش می آید یعنی قربانی ای ساخته می شود که باید انتقام بگیرد.و این عدالت فردی او را توجیه می کند.
زخمی که آبستره نیست ، یعنی یک تئوری‌جنگ طبقاتی محسوب نمی شود ،بلکه یک زخم واقعی است که ما می بینیم.در این‌نوع انتقام‌جویی که فقدان ابژه ای مطرح است ،مسئله ای که مطرح می شود همدلی با انتقام گیرنده است که مثلا ما با قیصر داریم ، و یا جامعه ما در قبال خیانت عشقی دارد‌. و در رمان کنت مونت کریستو دیده می شود .” غیرت” ، ” تعصب ” و ” غرور ” اینها در این همدلی کمک کننده هستند. هر چند در انتقام های عشقی مانند اتللو ،حسادت هم مطرح است.حس تصاحب هم مطرح است.شما ببینید وقتی اتلو همسر خود را می کشد ،از بخشش او حرف می زند‌‌،یعنی خود را مالک دزمونلا می داند که در هنگامی که او را می کشد هم انگار به او لطف می کند و همچنان برای اوست.
البته یک نوع انتقام هم هست که مثلا در رمان آناکارنینا می بینید‌. یک انتقامی که جامعه با القای حس گناه در یک زنی که به پیوند زناشویی اش پایبندی اخلاقی ندارد( و با ورونسکی رابطه برقرار کرده وحتی از او صاحب دختری می شود) می گیرد.که در نهایت به خودکشی آنا می انجامد‌.در حالیکه در ابتدای رمان خود آنا در نصیحت به زن برادرش( همسر استیوا که نامش ” دلی” است) به او می گوید او را ببخش اگر دوستش داری! و این بخشش را شما در شوهر آناکارنینا می بینید.
” در قلب تاریکی ” رمان‌جوزف کنراد این‌مسئله را به ما نشان می دهد که انسان ها در مواجهه با شر تا چه حد می توانند در تاریکی فرو بروند.و این چالش را پیش می کشد که همه ما در شر هستیم.و این چیزی است که ما به آن دقت نمی کنیم.قیصر اگر برادران آق منگول را می کشد ،شاید ” مرام روزگار ” را عمل می کندولی خودش یک ” شر ” است.در حقیقت او خودش را هم‌نابود می کند‌. انتقام ذات نابودگرایانه دارد، درست مثل داستان مکبث که دستان قاتلان همیشه به‌خون آلوده است.انتقام وحشت ایجاد می کند ،چرا ؟ چون با از بین بردن حس داوری ،انسان ها براحتی یکدیگر را می کشند‌. همانطور که در انقلاب ها پیش می آید.
اینجاست که هاناآرنت از ” بخشایش ” و ” عهد بستن ” صحبت می کند.دو قابلیت هم‌برای حفظ حیات سیاسی ( و نه اخلاقی یا دینی) که ” سعادت عمومی ” را تضمین می کند .سیاسی است چون شما در همان فیلم قیصر دارید طلیعه های انقلاب را می بینید.فردی که به قانون‌و عدالت دولت بی اعتماد است و بخودش تکیه دارد.اصلا انتقام فردی یعنی ابتذال رابطه بین‌ توده ها با خودشان و هم با دولت.
در چه جهانی زندگی می کنیم؟ جهانی سری سازی شده ، همه چیز از قبل برنامه ریزی شده تا بدان حد که هر گونه مطرح کردن پرسش درباره چرایی آنچه ما با آن مواجه هستیم نوعی جنون، یا جهالت و جمود تعبیر می شود. در جهانی که دیگر ” تارکفسکی ” وجود ندارد و یا میخایلوف سکوت می کند.در جهانی که کیارستمی یک ابژه از دست رفته یک سوژه مغفول شده است‌.
در بین‌ما ” حس داوری ” مرده است.به ما یاد داده اند همه چیز ما نسبی است.از اخلاق گرفته تا تفکرمان ،حتی هستی مان‌. دیگر کسی سودای شورش ،خراب کردن و برساختن و شروع مجدد را ندارد.” و من” طبل حلبی ” هستم که از درون توخالی ام،که نه جای طبیعت است و هستی و نه خدا و باور ، و نه امیدی برای تغییر تنها صدایی آزاردهنده و تکراری می آید. و من و شما تنها می توانیم این تکرار وحشتناک مردن را برای لحظه ای در یک سلفی در یک عکس ثبت کنیم و تنها این لنز دوربین است که زنده بودن مان را برای مان اثبات می کند.هم آغوشی لحظه ای با هستی ِآنطور که سوزان سانتاگ گفت.
ما با نسل هایی مواجه هستیم که تحقیر شده اند چه در روابط خصوصی شان و چه در رابطه با جامعه و سیاست.خب ! تحقیر ،عصبانیت می آورد.وقتی پوپولیسم شروع می شود حالا در ایران‌باشد یا در فرانسه یا اطریش ،فرقی نمی کند نتیجه اش یکی است و آن ظهور خشونت ودر وجه سیاسی آن فاشیسم است.یعنی شما با مردمی مواجه هستید که هیچ بستگی خانوادگی،طبقاتی و گروهی ندارند ،قطب نمای ذهنی و روانی آنها نسبت به هستی و جهان از کار افتاده و فاقد معنا شده اند و حالا تبدیل به ماشین خشونت گشته واصلا ِآنرا بعنوان‌تراپی استفاده می کنند.
در چنین حالتی آموزش هم از بین می رود ،سیستم دانشگاهی و مدارس شما در خدمت قدرت است.بچه های من و شما نمی روند درس بخوانند که به بشریت خدمت کنند و یا میراث بشری را حفظ کنند ،نمی روند یاد بگیرند انسان های بهتری باشند ،آنها می خواهند درس بخوانند تا بیزینس کنند همین وبس!ولی این دور خشونت باید یکجایی تمام شود.یعنی بقول کامو ما نباید نه قربانی باشیم و نه جلاد.اینکه ما قربانی قربانیان می شویم ( تعبیری که ادوارد سعید در مورد فلسطینی ها بکار می برد) این وضعیت کنونی ماست.در حالیکه ما باید توانمند شدن از راه اخلاقی شدن را که‌همانا توجه به خیر و سعادت عمومی است بیاموزیم.و اولین گام طلب “آرامش “است بجای تمنای” آسایش”

گیلان تایمز: انتشار مطالب خبری و یادداشت های دریافتی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.